روز موعود ...
نویسنده این مطلب: خاله راضیه
بالاخره روز موعود رسید ...
عـــــــــــزیــــــــــــــــزم , بعد چنـــــــــــــد ماه انتظار , امروز ساعت 5.5 مامانی رفت
که تو بیمارستان بستری شه تا مراحل لازمه رو طی کنه ( البته قرار بود 16 فروردین به دنیا بیایی که , نتونستی صبر کنی و گفتی الا و بلا باید سر سال تحویلی پیش مامان و بابام باشم
)... خاله ملیحه هم با مامانی و بابایی رفته بود .. حدودای 7و 45 دقیقه ی صبح تو بدنیا اومدی و به جمع ما پیوستی و با خودت کلی شادی و شعف آوردی ...
فکر کنم حدودای ساعت 9.5 بود که خانمای پرستار آوردنت پیش مامانی ...
وقتی خانمای پرستار تو رو آوردند , اشک تو چشمای همـــــــــه مون جمع شده بود ... من و خاله ملیحه و خاله رویا و مامان بزرگ و بابابزرگ و عمو دایی (محمد علی) و مامانی و بابایی , هممون منتظر اومدنت بودیم و برا دیدنت لحظه شماری می کردیم . نمی تونستیم جلوی اشکای شادیمونو بگیریم.
خانمای پرستار یه سری توضیحات دادند و رفتند .. گفتند گشنته و مامانی باید بهت شیر بده .. همچین با ولع شیر می خوردی که هممونو به ذوق آورده بودی ... قربون ملچ ملوچت برم عـــــزیــــــــــزم 
اینم عکسای همون لحظاته :




از همون لحظات اول , ماشالله هـــــــــــزار ماشالله ؛ به نور حساس بودی و با فلش دوربین , چشای نازتو که بسته بودند , محکمتر می بستی ........... 
قبل اینکه وقت ملاقات برسه , حدودای ساعت 11 خونواده ی بابایی هم یکی یکی , اومدند ... مامان بزرگ و عمه سمیه و دختر عمه آیلار و عمه فاطمه و عمو محسن و زن عمو مریم ( همه شون به نگهبانی مبلغی به عنوان شیرینی داده بودند , تا اونا رضایت بدن که یکی یکی بیان برا دیدنت .. البته چون اتاق مامانی خصوصی بود برا همین اونام زیاد سخت نگرفته بودند) بابا بزرگتم , عصری اومد .
توجــــــــــــــه توجـــــــــــــه: تاریخ تولد, همـــــــه ی بچه هایی که امروز ( 29 اسفند 92 )به دنیا اومدند رو , 1/1/93 ثبت کردند .


روز موعود ... 
